![]() |
![]() |
|
|
چقدر زیبا، پر از واقعیت است این جمله از استیون واینبرگ برنده جایزه نوبل فیزیک |
|
+ نوشته شده در
90/06/31ساعت 12:29 توسط نیلوفر |
|
۲ ثانیه فقط ۲ ثانیه آن چه بین ما بود٬ فقط ۲ ثانیه طول کشید و سپس تو رفتی و من هم. نمی دانم آن چه بود؟ چگونه اتفاق افتاد؟ آیا پرتو نوری بود که به صورت من تابیده شد؟ آیا عطر خوشی بود که در هوای من پیچید؟ آیا رنگ زیبایی بود که بر دیوار قلب من پاشیده شد؟ یا نوای دل انگیزی بود که در گوش من نواخته شد؟ ۲ ثانیه فقط ۲ ثانیه کاروان رویاها فقط ۲ ثانیه ایستاد و سپس تو راه خودت رو رفتی و من هم راه خودم رو.
|
|
+ نوشته شده در
90/03/01ساعت 11:41 توسط نیلوفر |
|
|
میگن گذشت زمان همه ی زخم ها رو درمان میکنه
ولی تو بعضی از رابطه ها، بعضی زخم ها هست که با گذشت زمان، عمیق تر میشند. |
|
+ نوشته شده در
90/02/17ساعت 23:51 توسط نیلوفر |
|
|
نمی دونم چرا یه روز زیباست
و روز بعد هم زیباست و روز بعدش و همین طور همه روزها ولی گاهی، نه شایدم خیلی زیاد، من حس می کنم که روزهای زیبای من دروغی اندو همه را در وهم و خیال خود زیبا سپری کرده ام. وقتی این رو می فهمم احساس می کنم که تمام هستی من ، تمام نفس هام، خنده هام، گریه هام، همه و همه بیهوده بوده اند. این چه حس تلخیه که تک تک لحظه های منو پر کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش همیشه تو خیال، زندگی می کردم. کاش....................................................................! |
|
+ نوشته شده در
90/02/17ساعت 23:45 توسط نیلوفر |
|
|
همیشه فاصله ای هست.
میان خواب دل انگیز و ترد نیلوفر ، همیشه فاصله ای هست..
|
|
+ نوشته شده در
89/10/23ساعت 18:36 توسط نیلوفر |
|
|
من دیدم ..
در لحظه هایی که نه بود و نه هست. من دیدم .. در قدم هایی که شاید نخواهم برداشت ِ شاید نخواهم رفت. من دیدم .. همه چیز را دیدم. سخنی بود؟؟؟؟ -ندانستم. حرفی زد؟؟؟؟ -نشنییدم. به من چشم دوخت؟؟؟؟ -ندیدم. مرا خواند؟؟؟؟ -جوابش ندادم. دستم را گرفت؟؟؟؟ -نفهمیدم. ولی.... ولی من او را دیدم. من او را در قدم هایی دیدم که با من برنداشت. من او را در سکوتی دیدم سکوتی خالی از حرف های همیشگی. در دستانی خالی از آغوش او. در نخواندنم. در ندیدنم. من او را دیدم. برای لحظه ای در فراق او بود که من او را دیدم.
|
|
+ نوشته شده در
89/09/04ساعت 16:2 توسط نیلوفر |
|
|
میگن همیشه باید ساخت
ولی .... .......اگه این ساختن، منجر به سوختن بشه، آیا هنوز هم باید ساخت؟ اگر نتونستم چی؟!!!! اگر دست هام رو جدا کردند و ریشه هام هر روز بیش از پیش،تو اعماق مرداب فرو رفتند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! اگر غرش صداهای اطرافم انقدر بلند شد که دیگه موسیقی آروم و دلنشین زندگیم رو نشنیدم.................. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادم نمیاد آخرین باری که بلند خندیدم کی بود، ولی خوب یادمه: همین چند لحظه پیش صدای فریاد دوباره ای، همین لبخند تصنعی رو هم از روی لبام پاک کرد. نمی دونم چرا، ولی هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، از خودم می پرسم : به چه قیمتی باید ساخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
89/08/13ساعت 22:54 توسط نیلوفر |
|
|
میان چشم من تا تو ، یک کلام فاصله است. ... سکوت را بشکن. |
|
+ نوشته شده در
89/08/12ساعت 23:6 توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 |
| پیوندها |
|
RSS
|